این وام نیست، استثمار مشتری است!

برداشت اول – سود بانکی بی خبر جهش می کند؟

… رگهای گردن پیرمرد متورم و صورتش برافروخته شد، ناچار صدایش را بالا برد و به جوانک پشت باجه گفت: «آخه به من چه سود بانکی افزایش پیدا کرده… مگه من امروز یا دیروز حساب باز کردم؟ چند ماه قبل که حساب باز کردم خود شما شرایط پس انداز و وام گرفتن رو توضیح دادین… تو این بروشورهایی که اینجا گذاشته بودین هم شرایط نوشته شده بود… بابا به حرفا و تبلیغات خودتون احترام بذارین… گفتین سود ۱۱درصد… حالا که نوبت وامم شده میگین ۱۳درصد…»
جوان سعی می کند پیرمرد را آرام کند: «پدر جان تقصیر ما نیست که…درصد سود رفته بالا …بله شما اگه همون روز وام می گرفتی ۱۱درصد سود شامل حالت می شد، اما الان ۱۳درصده….»

پیرمرد انگار آتش می گیرد، این بار داد می زند: «مگه شما هرکس هر روز بیاد درخواست وام بده فوری بهش وام میدین؟ پدر آدمو در میارین… شرط میذارین حداقل ۹ ماه، یه سال پولتون بخوابه تو حساب… واسه چی؟ واسه اینکه ۱۳درصد سود بگیرین بعدش… بابا هر صندوق قرض الحسنه ای گذاشته بودم پولمو الان وام بدون سود می گرفتم… لازم نبود سند خونه رو هم ببرم تو رهن واسه وامی که سود و قسطش کمرشکنه… از ناچاری من سوءاستفاده میکنین….» بدن مشتری آشکارا می لرزد، به حساب خودش زده است به سیم آخر و قید وام پرسود با اقساط سنگین را هم زده است. رئیس و معاون شعبه با دو سه تا کارمند سعی در آرام کردنش دارند… لیوان های آب سرد هم انگار آتش خشمش را خاموش نمی کند… وقتی از در بیرون می رود با حالتی شبیه گریه فریاد می زند: «به خدا دارین ظلم میکنین… وام نمیدین که … با این همه مقررات و کاغذبازی مشتری بیچاره را استثمار میکنین… حالا هرچی میخواین اسمشو بذارین… اینه بانکداری اسلامی که شعارشو میدین؟»

برداشت دوم- به حساب پس اندازتان اطمینان نکنید!

جوان پشت باجه با ادب می پرسد: «وامتون رو محاسبه کنم؟»
می گویم: «بله …البته امتیازم از ۱۸ ماه پیش کامله، منم یه مبلغ نیگه داشتم تو حساب که وام افت نکنه… حساب هم که قدمتش ۵ساله تقریباً… سند خونه الان حاضر شده دیگه… بی زحمت امتیازگیری کنین و پرینت رو بدین که ببرم واسه تشکیل پرونده» چند دقیقه ای طول می کشد تا جوان جوابم را بدهد. در حالی که چشمش به صفحه مانیتور است، می گوید: «دقیقاً ۱۵میلیون ۱۲۰هزار تومن» خشکم می زند…. می خندم و می گویم: «اشتباه شده حتماً… دوباره حساب کنین بی زحمت… پارسال که اومدم امتیازم از سقف ۱۸تومن هم گذشته بود طبق گفته همکاراتون… حتی فرمودن وام ۳۰میلیونی ساخت هم میتونی بگیری… بعد هم گفتن ۲میلیون ۶۰۰هزار تومن که بذارین توی حساب وامتون هم ثابت می مونه و افت نمی کنه» جوانک با خوشرویی می گوید: «بله…. درسته … اون تاریخ امتیاز شما بالا بوده… اما از دو ماه بعدش سقف وام افزایش پیدا می کنه به ۲۰ میلیون …حداقل موجودی شما هم باید افزایش پیدا می کرده به ۲میلیون ۹۰۰هزار تومن تا وامتون کم نشه… که متأسفانه افزایشش ندادین… الآنم هرچی بمونه وامتون کمتر میشه… ماه دیگه که سند رو بیارین میشه ۱۴ تومن حدوداً…» جوان یکریز توضیح می دهد و من انگار ساختمان بانک دور سرم می چرخد… ادامه می دهد: «حالا جبران کنین دیگه… ۳میلیون ۶۰۰… بیارین بریزین به حساب. یه مدت بمونه وامتون میرسه به سقفش…»
با عصبانیت می گویم: «آخه من از کجا بدونم قوانین شما تغییر کرده؟ چرا همون موقع اطلاع رسانی نکردین که من به جای ۱۲تا ۳۰۰هزار تومن، یک ۳۰۰هزار تومن بیارم به حساب بریزم تا وام افت نکنه؟»

جوان می گوید: «این دیگه وظیفه و مشکل شماست… بانک وظیفه نداره…» عصبانی می شود و صدایش را بالاتر می برد: «چطور وقتی پولو میگرفتین وظیفه داشتین… ما که سپرده میذاریم به شما اعتماد می کنیم… پس بانک پاسخگو یعنی چی… جواب من اینه حالا؟ آقا بنده وام ۲۰تومن نمی خوام… همون ۱۸تومن قدیمو بدین با شرایط زمانی که حساب باز کردم… این یه قرار داد بود بین من و بانک… من با همون شرایط وام می خوام»
جوان می گوید: «خب شما ۱۸تومن بگیر… اما سود و شرایطش همون شرایط وام ۲۰تومنیه»
دیگر حسابی داغ می کنم… می زنم به سیم آخر… قید وام را هم می زنم…. لیوان آب سردی که یکی از کارمندان شعبه به دستم می دهد، نگاه های متعجب مردم، مأمور انتظامی حاضر در بانک که سعی می کند اوضاع را کنترل کند و… آتش دلم را آرام نمی کند… وقت بیرون رفتن داد می زنم: «به خدا قسم این عین… کو اون بانکداری اسلامی که شعارشو میدین فقط؟ به جای وام دادن، استثمار می کنین مردم رو….»

برداشت سوم- دردسر بی اطلاعی

زن می گوید: «اقساط باقی مونده رو حساب کنین بی زحمت، چاپ بگیرین ببرم واسه فک رهن»
کارمند می پرسد: «همین امروز پرداخت می کنین یه جا؟»
زن سرش را تکان می دهد و می گوید: «بعله دیگه… قبلاً هم مزاحمتون شدم یه بار… منتها طول کشید تا پول جور بشه…»
ده دقیقه بعد کارمند با صدای بلند می گوید: «مجموع اقساط باقی مونده و جریمه هاتون میشه ۹ میلیون ۷۴۰هزار تومن….»
زن انگار نشنیده، می پرسد: «چند؟»

کارمند بانک روی کاغذ چیزی می نویسد و می گذارد جلوی زن و با صدای بلند تکرار می کند ۹میلیون ۷۴۰هزار تومن….»
زن لابه لای هیاهوی بانک با صدای بلند می گوید: «چرا این قدر؟ دفعه قبل که اومدم خدمتتون فرمودین ۸ میلیون ۶۰۰ تقریباً… ایناها اینجا پشت دفترچه هم نوشتین خودتون…
کارمند با بی حوصلگی جواب می دهد: «حالا می گم ۹میلیون ۷۴۰ تومن!»
زن تقریباً ناله می کند: «یعنی چی؟ من با هزار بدبختی این پولو جور کردم تا وام رو یه جا تسویه کنم که دیگه سود اضافه ندیم… چطوری یه هو یه میلیون و خرده ای اومده روش؟»

کارمند که شلوغی بانک و گرما کلافه اش کرده، دفترچه را می گذارد جلوی زن و می گوید: «اذیتمون نکن مادر… هزار تا کار ریخته روی سرم. من که نمی تونم واسه تک تک شما توضیح بدم چرا اینقدر… چرا اونقدر… وام گرفتین، یه خرده تأخیر داشتین حالا می خواین فک رهن کنین سندتون رو باید این پولی رو که عرض کردم یه جا بدین…. بفرمایید لطفاً…»
زن با گلایه می گوید: «آخه حرف ۱۰هزار تومن و ۲۰هزار تومن نیست … شما یه میلیون بیشتر می گی از مبلغی که قبلاً گفتی…»
کارمند با بدخلقی می گوید: «من یه میلیون بیشتر نمی گم … تو جیب من نمیره که… روال بانکه… شما همون روز تسویه نکردی… خوب اومده روش دیگه! الآنم تسویه نکنی یه ماه دیگه بیای باز بیشتر میشه… جلو ضرر رو از هرجا بگیرین منفعته… بفرمایین تشریف ببرین صندوق پرداخت کنین…»

زن می گوید: «بابا چرا همون روز نگفتین که ۸ میلیون تومن مربوط به همون روزه و اگه دیر اقدام کنم رقم بیشتر می شه….»
کارمند کمی سکوت می کند و بعد می گوید: «برو خدا پدر تو بیامرزه…» و دکمه دستگاه اعلام نوبت را فشار می دهد، صدای بلندگو توی فضا می پیچد… شماره ۷۴۰ به باجه شانزده… زن دفترچه به دست معطل مانده است … دنبال میز رئیس بانک می گردد… زیر لب می گوید: «به خدا انصاف نیست…» صدایش لابه لای هیاهوی بانک گم می شود، بلندگو جیغ می زند: «شماره ۷۴۵ به باجه پنج….».

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *